سلام دوستان خوبم ، هفته پیش یک کمردردی گرفته بودم که بقول مثل معروت مسلمان نشودکافر نبیند( امیدوارم ضرب المثل درست نوشته باشم0 ) یکشنبه ودوشنبه هفته پیش استعلاحی بودم گنج زندگی رو هم با آژانس فرستادم برای امتحان بعد از رفته اون دراز کشیده بودم که دیدم درورودی باز شد تا بلند شم با اون کمردرد دیدم در بسته شد حدس زدم این پسر سر بهوام احتمالا کارت ورود به جلسه رو جا گذاشته بود 0 وقتی برگشت خونه فهمیدم که حد سم درست بوده 0 سه شنبه هم که تعطیل بود بعد از سه روز استراحت چهارشنبه اومدم اداره اینقدر کار برام گذاشته بودن که هنوز هم درگیراونهام شیرین عسل هم فردا امتحان ریا ضی داره و پنجشنه کلاس تقویتی ریاضی با معلم خصوصی داشت بردم یعد یک سری هم به ماردم زدم باهم رفتیم بازاچه نزدیک خونه شون مادرخیلی از بین رفته تا 5 تا سال پیش خیلی سر حال بود تو پیاده روی من کم میاوردم ولی الان کمتر از خونه میاد بیرون مشکل من خواهرم کمرش شکست خیلی دلم براش سوخت 0 مادرم تو زندگی خیلی سختی کشیده دختر ناز پرورده که وقتی اومد خونه شوهر در سن کم مثل همه زنها با انواع مشکلات ساخت شاید هم زیادی البته چاره ای هم نداشت صاحتب 6تا بچه بود پدرم از وقتی بازنشسته شد بیشتر وقتش میرفت روستای محل تولدش و مادرم دست تنها مابچه ها رو بزرگ کرد 0 همه با تحصیلات دانشگاهی مدتی اوضاع خیلی خوب بود ولی بعد بردار کوچکم دچار افسردگی شد بچه ایی که خیلی با مسئولیت و زبر وزرنگ بود ناگهان گوشه نشین شد الاه اوضاعش بد نیست 0 برادر بزرگترم هم که درسش تمام شد رفت دنبال کار خصوصی و پس از مدتی بیکار شد و الان مدتی مشغول ساختن خونه مشترکمونه و لی مشکل من و خواهرم تقریبا تیر خلاص بهش زد امیداوارم خدا کمک کنه بهش و سلامت باشه و سایه اش بالای سرمون0
همسایه پایین مون نوه اش که حاصل ازداوج پسرشه که طلاق گرفته مدتی اومده خونه اشون خانم همسایون مگه مادرش میگه دیگه خودتون نگه اش دارید من نمی خوامش انگار بچه آدامس یا شکلات که ادم نخوادش طلفکی دخترک صدای جیغش مرتب از پایین میاد چند بار تو لابی ساختمان دیدمش با هم دوست شدیم چند روز پیش که من دید اومد جلو و انچنان محکم بغلم کرد که دلم هری ریخت واقعا نمیدونم مادر به چه دلیلی بچه نمیخواد مادر شوهر میگه میخواد بره خارج با مادرش یا شاید هم شوهر کرده بهر حال جدا شدن مسئولیت مادر و پدر بودنمون از بین نمیبره امیداوارم این بچه طفل معصوم این بحران پشت سر بگذاره0
دیروز گنج زندگی اومده بود دست من دور خودش حلفه کرده بود میگفت مامان چقدر کوچک شدی گفتم پسرم تو بزرگ شدی من کوچک شدم میگه مامان اینقدر دلم میخواد کوچک شم بازم بغلم کنی یک کم بغلم گرفتم دیدم بر خلاف قد بلندش هنوز هم همون بچه دوست داشتنی کوچولو خودمه0 پنج شنبه اومده میگه مامان کارت دا نشجویم اومده خوشحال نیستی گفتم خوشحام( البته کلی هم نگرانم که چطور این بچه از راه دور میخواد درس بخونه) می بینی که شیرینی هم خریدم 0 دیگه خبر خاصی نیست 0
خنده بازار داغ آخر هفته... | |
|
سلام دوستان خوبمَ. اوضاع واحوال تقریبا خوبه .تو اداره تقریبا سه هفته اس که رئیس قسمتمون عوض شده و از دست اون رئیس طلبکار و عصبی راحت شدیم ۰ جالب بود که حتی برای امضاهایی که میکرد از ما طلبکار بود وقتی هم بهش میگفتیم که خوب ما هم مثل بقیه اداره که شما میگید هر کاری که مربوط به قسمت هایی دیگه اس به اسم رئیس اون قسمت بزنیم میگفت نه نمی خواهم جنجال بشه ۰ اگر در مورد اشپزی یک موقع چیزی میگفتم فوری میگفت که خانم من هم خیلی بهتر از شما درست میکنه کلا رو اعصاب بود حتی بعداز من یک چیزی راجع به مدرسه بچه ها میگفتم با وجودی که ارتباطات هم تیره وتار بود سریع گفت مگه خانم بچه هاتون امتحان نداران پسر من بعد از تعطیلات عید امتحان داره . گفتم نه از هفته بعد شروع میشه .حالا هم که رفته هرروز میشنویم که پشت سرمون حرفهای بی ربط میزنه ۰ البته کل اداره می شناسنش .
اینروزها بچه ها امتحان دارن . این پسر بزرگم هم عشق رفتن به اون ور ابه یک معلم هم داران که مدتی اون ورها بوده تازه برگشته به این پسر ما گفته که میتونم برات جور کنم بصورت غیر حضوری( مجازی ) دریکی ازدانشگاههای اون ور اب ثبت نام کنی و سربازیت هم بری و بعد که لیسانس گرفتی۰ خیلی راحت میتونی بری اون کشور من اول زیاد جدی نگرفتم ولی خودش تحقیق کرد و دید که صحت داره برای ثبت نام هشت هزاز دلار میخواست که پدرش گفته بود من فیش حج عمره ام میفروشم ولی چون کفایت نمیکرد پسرم گفت مامان تو هم اگر حاضر شی فیشتو بفروشی پول جور میشه مو نده بودم چیکار کنم . نهایتا گفتم باشه نمیخوام بعدا بگه تو مانع شدی. چند روز پیش قرار شد بریم دفتر خانه و کار فروش فیش ها تمام کنیم من از اداره مرخصی گرفتم و با ماشین رفتم خوشبختانه بر خلاف تصورم جای پارک خوبی پیدا کردم وقتی وارد دفتر خونه شدم دیدم پسرم با پدرش نشسته سلام کردم نشستم و به پسرم گفتم سرت اینورهم کنی طوری نمیشه از رفتار ما فکر کنم اقای که داشت سند تنظیم میکرد متوجه شد که روابط حسنه نیست و وقتی نگاهم بهش افتاد.داشت میخندید ۰ امضاها کردیم واقای اژانسی که فیش ها خریده بود گفت چند روز باید شناسنامه و کارت ملی مون دستش باشه اونها بهش دادم گفتم خدا حافظ و سریع اومدم بیرون حالا کلی دردسر کشیدم تا برسم اداره بماند تو پارکینک اداره هر چهار طبقه گشتم تایک جا پارک پیدا کردم ( خوشبختانه) حالا جالب از اقای مثلا همسر بشنوید که با اون برخورد اولیه توقع داشته من تحویلش بگیرم به پسرم گفته مامانت چرا اینطوری کرد ما رو تحویل نگرفت خوب ما که میخواستیم بریم نزدیک محل کار اون دلار بگیریم می رسوندیمش . اون گفته مامانم با اژانش اومده بود و برگشته ( چون قبلا بهش گفته بودم که وسط روزه اژانس میگیرم میام۰
حالا پسرم میگه مامان چرا ناراحتی بابام که خودش پول فیش ها رو داده بود گفتم اگر من این مدارک از دسترس پدرت دور نگرده بودم که همان موقع می فروخت میداد به اون زنیکه . بعدش هم من که ندار نیستیم اگر قسمت باشه خودم فیش ازاد میخرم میرم مکه . راستش بخواهید این پسرم خیلی ناسازگار یک موقع هایی که خونه نیست احساس راحتی میکنم البته سعی میکنم این رو تو رفتام نشون ندم یک موقع هایی فکر میکنم دارم افسرده میشم ادم وقتی بر خلاق اون چیزی که میخواد زندگی میکنه تا یک جایی تحمل داره . این هم خونه بودن بایک گربه و اینکه این بچه حاضر نیست باما بیاد جایی تمام زندگی من تحت تاثیر فرار میده نه میتونم برنامه ایی برای تفریح دست جمعیمون بذارم اگر خودم و شیرین عسلم بریم دلم میمونه پیش این بچه ویا پا میشه میره با پدر و پسر عمو و دوستش احسان ( همون که رفته بود امریکا تازگیها برگشته صاحب گربه) بعد ما میونیم با گربه چکار کنیم چون زبون بسته نمیشه تشنه و گرسنه بذاریم بریم بیرون مدت طولانی . حالا چند روز پیش گنج زندگی میگه مامان چکار کنم تو خوشحال بشی گفتم این گربه از این خونه ببر بیرون تا من از بوی گندش دیوانه نشدم میگه مامان حالا من یک گربه اوردم ها
خلاصه موندم چکار کنم
پی نوشت : تو ماجرا فروش فیش ها به گنچ زندگی گفتم تو هم برای من یک کاری بکن گفت چی گفتم به پدرت بگو اجازه خروج از کشور بده( البته اون موقع قرار نبود فیش حح خودم بفروشم) بعدا اومدگفت که بابام میگه اگر مادرت هم فیش شو بفروش پول تو جور شه من هم اینکار میکنم گفتم من برای مکه میخواستم ۰حالا نمیدونم اینکار بکنم حج تمتع که دیگه نمی توانم برم حداقل حج عمره برم ۰ یا مسافرت خارج از کشور برم ۰ تا بتوانم تصیمم نهایی برای زندگیم بگیریم
تولد حضرت علی(ع)و روز مرد به همه دوستان تبریک عرض میکنم 0
اس ام اس های خنده دار روز مرد
تولدم مبارک امروز 17 اردیبهشت 18 سال چندین ماه پیش من متولد شدم . دیروز رفتم برای خودم کادویک شال سفید و یک لیوان چای سبز خریدم 0 و منتظر دیران نموندم . امروز هم همکارم برام شیرینی خریده بود اورد با همکارهای دیگه خوردیم جاتون خالی 0 شیرین عسل گفت مامان جان خوب شد گفتی من برات یک کادو میخرم به هش گفتم مامان جان نیازی نیست 0