هزاران زن مثل من
هزاران زن مثل من

هزاران زن مثل من

خانوادگی

مهر ماه وقصه عمه طیبه من

سلام دوستان خوبم ببخشید که این مدت نبودم راستش بخواهید  هم کارم زیاده و هم حوصله نوشتن ندارم مهر ماه شروع شده وبچه ها به مدرسه میرن و من دوباره از اول مهر ماه دوباره شدم راننده شخصی پسرم گنج زندگی امسال پیش دانشگاهی امیدوارم یک رشته خوب بتوان وارد دانشگاه بشه شیرین عسل هم رفت سال اول دبیرستان مدرسه نزدیک خونه نوشتم  یونیفورم مدرسه اش یک بلوز مردانه یاسی مایل به صورتی و با شلوار سرمه ایی وقتی می پوشه عین ماه میشه دیشب تا 12 شب داشت تلکیف ریاضی می نوشت چند مبحث باهم درس داده بود و تمرین هاش گفته بود که حل کنن خیلی خسته شد 0 این مدت که نبودم بعد از سفر دستشویی اوردم درست کردن چند روز طول کشید اما الان خوب شده و 675 تومان هم هزینه اش شد که اقای صاحب خونه هم که میگه دستم خالی پام اب اورده فعلا ندارم بدم بچه هام هم همه دخترن و کمکم نیستن گفتم تو دوقسط حالتون خوب شد کار کردید بدید یک روز هم مامانم و وتاخواهرهام و دنیا خواهر زاده ام که معرف حضورتون هست رو بردم رستوران ناهار خوش گذشت شیرین عسلم هم همراه اومد گنج زندگی هنوزم باما نمیاد مشاور سوم مهر وقت داشتم که منشی زنگ زد گفت دکتر رفته مسافرت برای15 وقت داد گربه هم همچنان میهمان باقی مونده با وجود اینکه از نگهداری حیوانات تو محیط اپارتمان بدم میاد گاهی هم از دست این گربه کلی میخندم که این بچه های من رو میذاره سر کار و کلی باید بدو دنبالش تابگیرن مرغ مینا هم قفس اش رفته بالای کتابخانه و مورد کم لطفی قرار گرفته وکمتر بچه ها میرن سراغش البته اون گاهی انچنان سر وصدا راه میندازه که از ادم صلب اسایس میکنه شیرین عسل هم که ماهی داره خونه مون شده دنیای حیوانات من هم این وسط علاوه بر غذای بچه ها باید به فکر غذای حیوانات هم باشم یک روز سه یا چهار ساعت دنبال دانه پارس برای مینا بودم دلم براشون میسوزه که از زندگی طبیعی شون شدن برای گربه هم سوسیس وماهی مرغ اینها میدیم ماهی البته کم هزینه تره از یک مغازه اکواریم فروشی تو محل یک بسته غذا میخرم 2هزار تومان وتقریبا 6ماه بس میشه میخواستم راجع به عمه طیبه ام بنویسم دارم به سرنوشت اون دچار میشم عمه من زن توانایی بود سواد کمی داشت ولی برای خودش یک پا دکتر گیاهی محسوب میشد هر کسی مریض میشد بچه بدنیا میاورد میرفت سراغش واون هم چند روزی میهمان اون خونه بود عمه من از ازدواج اولش سه بچه داشت دودختر ویک پسر شوهرش مرد ثروتمندی بوده که به مرور به خاطر قمار بازی سرمایه اش از دست میده و میشه کارگر مردم و یک روز که برای کار رفته بود دیوار رو سر اون وچند نفر دیگر خراب میشه و میمیره عمه کلی سر این مسئله مجبور میشه دادگاه اینها بره تازه دیه نمیخواسته چون اون موقع ها خوردن خون بها رو عیب میدونستن بعد اون میمونه با 3بچه و خواستگارهای عجیب و غریت تو شهرهای کوچک حداقل 60 سال پیش یک زن بیوه مجبو ر بوده تن به ازدواج بده تا از حرفهای مردم و نگرانی زنهای فامیل که ممکن شوهرشون اون زن به همسری بگیر در امان باشه عمه هم بخاطر همین زن پسر مجردی که با مادرش زندگی میکرده میشه به امید اینکه اون مرد  اسمش روش باشه و بعدا بره با زن دیگه ایی ازدواج کنه حرفی که خود عمه میگفت از این مرد هم بعد از مدتی صاحب یک پسر میشه مرد خیلی بد اخلاق و بد دلی بود مرتب عمه کتک میزده و علاوه بر اون خودش و مادرش شده بودن سر بار عمه مادر شوهر میمیره وعمه دختر ها رو شوهر میده و پسرش هم میاد تهران وارتش استخدام میشه شوهرش همچنان به بد اخلاقی هاش ادامه میداده ویک با ر با زنجیر 40 ضربه میزنه( البته نمیدونم این تعداد از کجا اورده) . وعمه بشدت زخمی میشه میارشنش تهران و چند ماهی خونه پدرم بوده تاخوب میشه و شوهرش میاد دنبالش  وفامیل پا در میانی میکنن و مثلا اشتی میدن صبح روزی که میخواستن برن همه همسایه  میان خداحافظی و عمه با شوهر و پسرش میرن گارژا تو اونجا عمه میبینه که برگشتن همان و دوباره کتک خوردن همان با خودش فکر میکنه فرار کنه شوهررفته بوده دنبال تحویل اثاث وانتخاب جا و پسرش هم 5 ساله بوده و حواسش به بازی بوده یک جفت کفش نو که پدرم براش خریده بود می پوشه و چادر نو یی هم که براش خریده بودن یواشکی سر میکنه میبنه هیشکی حواسش نیست پا به فرار میزاره میره خونه دختر خاله اش که خونه اش شرق تهران بوده خونه پدرم غرب تهران بود شوهر میبنه زنش نیست میگرده پیداش نمیکنه میاد خونه ما با مادرم دعوا مادرم هم از همجا بی خبر میگه من جلوی همسایه ها باهاش خداحافظی کردم از کجا بدونم بلایی سرش نیاوردی خلاصه شوهره چند روزی تهران با فامیل هاش دنبال عمه میگرده ولی پیداش نمکینه و بر میگرده شهر خودش عمه از اون موقع تا اخر عمرش موند تهران مدتی با پسر بزرگ مدتی با دخترش زندگی کرد پسرش از شوهر دوم هم وقتی 16 سالش شد اومد تهران پیش عمه اون هم سرو سامان داد   هیچ وقت هم طلاق نگرفت حتی مکه هم که تمام ارزوش بود نتونست بره جالب این بود که کسانی که واسطه میشدن میگفتن پول یک عروسی به شوهرت بده تا طلاقت بده عمه هم که قانون نمیدونست و پولی هم نداشت بده به اون مرد  تا اخر عمر با این وضعیت زندگی کردحالا من بعد از سالیان دراز و با وجود اینکه قانون هم میدونم و سواد و شغل هم دارم نمیدونم چرا اقدام اساسی برای زندگیم نمیکنم؟ یکی از دوستام میگه بخاطر ارامش خودت و بچه هات اینکار میکنی  نظر شما چیه؟

مسافرت به شمال

دوستان عزیز سلام هفته پیش  رفته بودم شمال  جاتون خالی خیلی خوب بو د خوش گذشت ماشین دربست گرفتیم از در خونه خواهرم ، ماشین خودم گذاشتم پارگینک اونها تا مشکلی پیش نیاد اون بار که رفتم مشهد گنج زندگی ( پسر بزرگم ) بر داشته بود رفته فکر کنم تصادف هم کرده بود چون سپر کمی یک جاش قر شده بود  بنزین هم که نصف بود پربود و ضبط ماشین هم روشن بود البته پسرم زیر بار نرفت و گفت که دوچرخه  اش خورده به سپر و گیج بنرین هم که خرابه

من هم باهش کل کل نکردم ولی برام جالب که دیگه بعد از اون پشت رل نشست قبلا هر وقت خونه مادرم یا خواهرم که نزدیکه میرفتیم میگفت من  رانندگی کنم و  از وقتی از مشهد برگشتم یک بار هم این درخواست نکرده بهرحال بردم گذاشتم خونه خواهرم که اگر هم یک موقع خواست نتونه سوارماشین شه چون دیگه حوصله مشکل دیگه ایی رو ندارم از شنبه تا سه شنبه هفته پیش تو مجتمع اداره مون بودیم دنیا دختر خواهرم و شیرین عسل کلی بازی کردن خودم و خواهرهام ازکنار هم بودن و امکانات مجتمع که علاوه بر رستوان مجتمع ورزشی استخر و سونا وجکوزی هم داره لذت بردیم پسر بزرگم به خاطر گربه ای دوستش که هنوز هم میهمان ماست ( نمیدونم قبلا نوشتم یانه که دوستش که داشت میرفت امریکا گربه اش سپرده به این اقا که بعد یک دوست مشتر کشون بیاد ببر ه برای خواهرش ولی هنوز که خبری نشده) خوشبختانه پسرم یک کم ارام شده یکی از معلمهای مدرسه شون که گویا تو یکی از بنگاههای محل ما هم کار میکنه( چند شغله اس مثل بقیه برای گذران زندگی ) بهش گفته پسرم خیلی عصبی برو پیش مشاور حالا خدا کنه تا وقتی نوبت مشاوره بشه بیاد بریم پنج شنبه هم گنج زندگی با پدرش رفت شمال عروسی نوه خاله پدرش اولش میگفت برم برات خبر بیارم گفتم مادر اگر دوست داری و فکر میکنی بهت خوش میگذره برو من احتیاج به خبر ندارم  خلاصه با پسر عموش رفت لباس خرید و وسط راه پیاده شده بود خودش اومد خونه گفت که پسر عموم کارداشت شب که داشتم می بردم خونه خواهرم که بیان دنبالش پدرش زنگ زد که  برادر زاده اش تصادف کرده و علتش هم این بوده که دونفر زورگیر خفتش کردن و موبایل ایفون 5 اش رو ازش گرفتن این هم با موتور دنبالشون رفته و تصادف کرده  و بیمارستان بخاطر همین دیگه شب نمیرن ( خوشبختانه چیزی نشده و کمی زخم سطحی برداشته بود که مرخص شد  والان شمال) فردا صبح دوتایی میرن پسرم شب خونه خاله اش موند و من و شیرین عسل برگشتیم خونه مسئولیت مراقبت از گربه هم با شیرین عسل بود نمیدوند چطوری قربون صدقه گربه میره مثل یک نوزاد بغلش میکنه و میگه قربونت برم چقد ر تو نازی میگم مادر حیف تو نیست قربون این بری میگه مامان ببین چقدر نازه گنج زندگی هم دیشب برگشت رفتیم دنبالش اوردیم گنج زندگی چهارشنبه قرار شد برامون نوشابه بخره رفت بیرون وقتی برگشت دیدیم یک فانتا خریده که نارنجی بهش گفتم تو که نوشابه مشکی دوست داری گفت ولی شما نارنجی بخصوص فانتا دوست داری ولی همیشه مشکی میخری من هم دلم خواست نوشابه مورد علاقه شمارو بخرم یک احساس خیلی خوبی بهم دست داد با تمام خشونتی که تو رفتارش هست گاهی با این کارهاش  نهایت علاقه اش بهم نشون میده خدایا کمکم کن این بچه ها به بهترین نحو بزرگ کنم خودت پشتبان همه بچه ها منجلمه بچه های من باش0

اتفاقات این مدت

سلام دوستان عزیز امیدوارم ایام به کام باشه عید سعید فطر بر همتون مبار باشه ( با تاخیر) این روزها اینقدر گرفتار کارهای اداره و خونه هستم که دیگه نمیرسم  چیزی بنویسم راستش حوصله هم ندارم  فقط تواداره اینترنت دارم که با ساعت کاری کم و تعداد زیاد ارباب رجوع امکانش نبود دلم میخواست راجع خیلی چیزها بنویسم زندگی عمه ام که بی شباهت به خودم نیست و000 ولی یک کمی از اتفاقات اخیر بنویسم شاید سبک شدم از مسافرت که اومدم درگیر درست کردن خرابی دستشویی که هنوز هم کاملا کارش درست نشده چون اقایی که صاحبخونه معرفی کرده بود اومد سیفون  قطع کرد وجاش سیمان کرد و رفت گفت تو یک فرصت مناسب میاد درستش میکنه بعدش هم یک بار دیگه که من بعداز یک هفته دستشویی شستم و چند افتابه اب ریختیم که دوباره همسایه پایینی گفت اب داده دیگه سعی کردیم کمتر اب بریزیم دیگه همسایه پایینی هم اعتراضی نداره با صاحبخونه صحبت کردم قرار دوستش بیاد هنوز هم خبری نشده خودم هم از هفته پیش حالم خوب نیست دوشنبه قبل صبح که بیدار شدم دیدم سرم گیج میره اداره نرفتم تا ظهر که خواستم برم دکتر رفتم دست وروم بشورم که وقتی خواستم بیام بیرون دستگیره در که گرفتم همه جا سیاه شده تنها فکری که تو سرم بود در باز کنم بیام بیرون که یک موقع به خودم اومدم دیدم کف دستشویی روی زمین نشستم نمیدونم چقدر اونجا بود چند دقیقه اومدم بیرون ( از اون روز میخوام برم دستشویی وحشت دارم) و تا ساعت دو  تو هال افتاد م نا نداشتم باشم پسر کوچکم ساعت 2 اومد و یک ناهار گرم کردم خوردم دکتر هم نتونستم برم فردا که رفتم اداره دیدم بازم حالم خوب نیست رفتم بهداری فشارم 9 روی 7 بود برام سرم و تعدادی امپول نوشت همانجا برام تزریق کردن  این چند روز تعطیل هم استراحت کردم البته یک بار دیگه هم رفتم دکتر معمول نشد چرا فشارم اینقدر پایین هست البته امروز بهتر شدم 5/10 روی 7 بود دیگه جونم براتون بگه دعوای برادر ها بود نمیدونم چرا این پسر بزرگ من اینقدر خودخواه شده نمیدونم ژنتیکی میخواد برادر کوچکش مثل یک برده باشه والبته اون طفلک هم خیلی رعایت میکنه مثلا ساعت 12 میاره قفس پرنده اش میزاره جلوی برادر کوچک و اون میشنه تمیز میکنه یا ساعت یک شب میخواد بره از باغچه برای گربه دوستش که اورده خونه برای مدتی نگه داره خاک بیاره باز این دنبالش راه میافته میره  دو هفته پیش بود که پسر بزرگم پیشم نشسته بود باهم تلویزیون نگاه میکردیم داشتم موهاش نوازش میکردم پسر کوچکم هم تو اتاقش بود یک دفعه دیدم  صداشون از اتاق میاد اصلا متوجه نشده بود کی پاشده رفته اتاق برادرش گفتم با هم کنار میان مداخله نکنم چند لحظه بعددیدم پسر کوچکم کمک میخواد رفتم اتاق دیدم انداخته اش گوشه اتاق و بیرحمانه زیر مشت ولگد گرفته بزور اوردم بیروم میگفت بهش میگم بیا با هم دوست باشیم میگه نمیخوام برو بیرون بهم حمله میکه هرکاری کردم وهر چی گفتم فایده نداشت دوباره حمله کرد طرف اتاق دوباره رفتم جداشون کنم نربان برداشت پرت کرد سمت برادرش دیگه داشتم دیوانه میشدم به کوچکه گفتم برو بیرون اونم رفتم ولی این یکی دوباره دنبالش رفت من هم رفتم جدا کنم که خودم پرت شدم و سرم نمیدوم خورد به کجا من هم خودم زدم به کولی بازی که سرم سرم خلاصه هردو رفتن اتاق هاشون بعد اومده میگه همین که هست ازاین به بعد من هم گفتم اگر یک بار دیگه دست رو برادرت بلند کنی زنگ میزنم 110 بیان ببرنت از اونجا زنگ میزنم پدرت بیاد ببره با هزار مصیبت دارم زندگی میگردونم که تو اینطوری کنی چیزی نگفت رفت بخاطر شرایط خاصی که داریم زیاد نمیتونم باهاش قهر باشم بعد از یکی دوروز که محلش نذاشتم سر رفتن دوستش به امریکا راه انداختن اون باهاش اشتی کردم بعد هم متوجه شدم که گربه اون برداشته اورده خونه میگه یکی از دوستاش قرار بیاد ببره برای خواهرش خلاصه اوضاعی داریم  البته الان از پنج شنبه برداشته گربه با خودش رفته ویلا عمه اش گویا عمو وزن عمو هم که قرار بوده برن خونه خواهر زن عموش که شهرستان ولی تو راه دعواشون شده وبرگشتن رفتن ویلای عمه ( نمیدونم دعوا مردم چه جوری که فقط جای رفتن عوض میشه) از همه بدتر تو اتاق پسرم سیگار پیدا کردم اعصاب خورده البته چند بار بهش گفتم که شب از اتاقش بوی سیگار میاد ولی میزد زیرش بچه خیلی گنجکاویی نمیدونم این دوستش که رفته امریکابهش داده چون یکش کاپیتان بلاک( که البته بسته اش باز نشده) و  drum original ed directive  که تهش یک کم بود ( لطفا اگر اطلاعاتی در خصوص اینها دارید بهم بگید) دیروز هم رفتم دیدن مادرم که نبود رفته بود خونه خواهر کوچکم رفتیم اونجا مامانم با دختر خواهر داشت میرفت پارک ما هم باهاشون رفتیم من و شیرین عسل و بعد از شام اومدیم خونه0

مسافرت و بعدش

سلام به دوستان خوبم  عبادتهاتون قبول حق مسافرت مجموعا " خوب بود خوش گذشت علاوه بر زیارت حرم امام هشتم و فیض معنوی که بردم در کنار خواهرم و خانواده اش برای روحیه ام  خیلی خوب بود  یک روز هم رفتیم کوه سنگی چقدر خوب بهش رسیدن البته اون بافت قدیمی اش از بین رفته بود وما دنبال مغازه میگشتیم که ظروف سنگی بخیرم که دیدم خبری نیست از اطلاعات پرسیدیم گفتن داخل پارک چند تا غرفه هست اما چیزی برای خرید مورد پسندمون قرار نگرفت اما پله های که برای خود کوه گذاشتن خیلی خوبه ادم میتونه تا بالای کوه بره البته ما تا وسطها بیشتر نرفتیم مقبره نادر هم رفتیم دختر خواهرم که رشته تاریخ میخونه براش خیلی جالب بود و تمام نوشته ها رو خوند  یک روز هم شیرین عسل موند خونه با شوهر خواهرم و ما خانم ها رفتیم سرزمین موجهای ابی  خوش گذشت ولی اینقدر می گشتن که ادم از رفتنش پشیمون میشد ولی بعد که رفتیم داخل خوش گذشت - روز اخر هم که رفتیم حرم برای خداحافظی اینقدر این خدام میگفتن اینجا  نایستید اونجا نشینید واقعا کفرم در اومد به یکیشون گفتم چرا اینقدر اذیت میکنید میگید برو رو فرش بشین اگر جا بود که میرفتم بعدش هم رفتم یک گوشه روی سنگ نشستم دعا و نماز خوندم به خواهرم گفتم من میرم خونه پیش خودم فکر کردم همه ادمهایی که میان اینجا دل شکسته ان و خیلی تنها امیدی که براشون مونده توسل به امام رضاست چرا باید باهاشون اینطور رفتاربشه حالا روز اول که شیرین عسل همراهم بود گفتم بشینه بیرون روی فرش تو حیاط تا من برگردم رفتم زود برگشتم دیدم نیست داشتم  میامدم جلوتر که دیدم بایکی از همین خانمها خدامه مشاجره میکنه مامان اومد دارم میرم که بهش بگم اینجام همین موقع من رسیدم حال اینکه چندتا اقای دیگه هم روی فرش نشسته بودن  چون افتاب بود و کسی برای نماز اونجاها نایستاده بود بهرحال بنظرم خوبه طوری برنامه ریزی شه که هم نظم رعایت بشه و هم  مردم اذیت نشن این چند روز هم که اومدم اسیر خرابی دستشویی که به طبقه پایین نشت میداد بودم تقریبا بصورت موقت درست شد ولی باید کلا کف بردارن و تعمیر اساسی شه امیدوارم که فعلا دیگه نشت نکنه چون همسایه پایین یک اقاو خانم خیلی مسن هستن باخانمه دوست شدم پسربزرگم هم یک چند روز رفته بود خونه عموش بعد هم که اومده میگه پسر عموم برده من خونه خاله 000 پیاده کرده میگه  مامانت همین الان پست سر من حرف میزنه اگر طوری بشی  پوست من میکنه ( اون فکر میکنه ما خونه خواهرم زندگی میکنه) مثلا در خونه پیاده کرده ( نمیدونستم اینقدر ابهت دارم) بعدش میگه مامان باعمه ف  حرف نزن که  پسر عموم اینطوری نگه گفتم مادر من  دیگه اصلا به هیچکس زنگ نمیزنم عمه ات هم عید خودش اداره بهم زنگ زد من کاری به هیچکدام ندارم 0 راستی چند روز پیش دختر خواهر ایستاده بوده تاکسی بگیره بره مترو منظر دوستاش بوده که بیان شوهرم دیده بود نگه داشته با دختر خواهرم احوال پرسی کرده گفته برسونمت اونم تشکر کرده گفته منتظر دوستام هستم گفته تعارف میکنی فکر کنم اومده بوده از دور خونه ببینه  نمیدونم یعنی اینقدر پر رو که میخواد اگر خونه تمام شد بیاد اونجا زندگی کنه البته قانونا نمی تونه ولی اگر اثات ها برداره بیاره چکار باید بکنم نمیدونم فکرم مشغول شده  راستی امروز صبح دست چک ها و مقداری از اسناد هم که تو اثاث کشی گم کرده بودم پیدا کردم و ذوق مرگ شدم0

سلام دوستای خوبم فردا میرم مشهد قابل باشم برای همتون دعا میکنم واقعا" احساس میکنم چند روز این همه کاروهیاهو باید دور باشم 0 این چند روزه خیلی  سرم شلوغ بود سقف دستشویی به طبقه پایین نم داده بود چند نفر رو اوردیم نهایتا گفتن کف باید برداشته شه با همسایه صحبت کردم قرارشد بعداز اینکه برگشتم درست کنیم پسر بزرگم رفته با پسر عموش رفته بود ویلا پدرش رو هم دیده بود گفت پدرم برخوردش طوری بود که انگار نه انگار 9 ماهه من ندیده فقط گفت پسرم خوبی یک بلوز صورتی براق و یک تی شرت قرمز هم مثلا کادو تولد بهش داده بود اصلا نپرسیده امسال که میخواهی پیش دانشگاهی بری چکار کردی وحتی ریالی هم بهش نداده بود پسر عموش موبایل عموش رو یعنی شوهرم هک کرده بود وتعدادی عکس همون خانم که معرف حضورتون هست تو خونه پدریشون دیده بودن عمه پسرم هم گریه میکرده میگفته این زن نجسه چرا برده اونجا من حدیک شنونده به حرفهای پسرم گوش کردم ازش نپرسیدم که ایا با پدرش برخورد هم شده یانه البته میگفت عمه ام میگه به حرف من گوش نمیده هیچ کس هم جلو نمیاد دوتا خواهرهای دیگه بزرگه که کلا باهاش قهره  کوچکه هم سر ماجرا پسرش  ، برادرش مقصر میدونه ( شوهرم بهش ماشین داده بو د بعد بهشون سرکوفت میزد وشاید هم ماجراهای دیگه هم بوده که من بی خبرم چون میدونم که دعواشون شده بود بعدش هم پسر گفته بود دایی من برده خونه دوستش کامپیوتر دخترش درست کنم دوستش  از خونه رفت بیرون و دایی با زنه رفت تو اتاق به من گفت میخوای تو هم بیا نمیدونم چقدر ش راسته چون تو دعوا این حرف گفته شده ولی وقتی من به شوهرم گفتم گفت غلط کرده خودش دست دختر دوستم گرفته بهش گفته بیا باهم دوست شیم واونم به باباش گفته و دوستم هم به من گفته که این کی بود اوردی خونه من ، یعنی من اینقدر بد بختم که با زن شوهر دار رابطه داشته باشم که این خودش هم با رفتار اخیرش بعید نیست)پسرم میگفت فکر میکردم که پدرم این مدت پشیمون و افسرده باشه اصلا فکر نمیکردم دوباره  با این زنیکه ارتباط داشته باشه تو چی مامان ، گفتم اتفاقا من فکر میکردم حتما " ارتباط داره چون بعد از یکی ودوتا اس ام اس دیگه ازش خبری نبود یادته شوهر دوستم چقدر بعد از طلاق رفت و امد به همه فامیلهای دختر رو انداخت  وهمه شرایطش منجمله حق طلاق بهش داد تا اشتی کردن ولی پدرت عین خیالش نیست بهش گفتم مادر اصلا بهش فکر نکن بذار برم سفر برگردم یک تصمیم جدی در این مورد بگیرم وجالب بود میگفت نمیدونم چرا پدرم اصلا نمیفهمه عمه هم که دوبار بااین زن حرف زده فهمیده چه کاره است  گفتم الان هرکس هرچی بگه پدرت قبول نمیکنه چون احتمالا" عشق کورش کرده ، میدونم که پذیرفتن این شرایط برای یک پسر 17 ساله سخته چون خود من هم بسختی قبول کردم وهنوز هم تو شوکم چه برسه به اون بهش گفتم بفکر خودت باش درسهات بخوان مهم نیست و شاکی بود که زنیکه گفته پسرم رفته تو شهریار دم در خونه اش حال اینکه ما فکر میکردم تهران ویلا میشنه گویا همه پولهایی که شوهرم گرفته رو هم به باد فنا داده و باز رفته اطراف شهریار  ساکن شده نمیدونم اخرش چی میشه از یک طرف دلم برای شوهرم میسوزه که خودش اینطور گرفتار و بی ابرو کرده از یک طرف هم فکر میکنم باید صلاح خودم و بچه هارو در نظر بگیرم پسر کوچکم چند روز پیش میگفت مامان تو مدرسه فقط من بین بچه ها خوشبخت بودم همیشه بچه ها از دعوابین پدر ومادرشون حرف میزدن ولی خونه ماهیچ وقت دعوا نبود ولی الان با این کار پدرم مجبور بعضی وقتها به دورغ به بچه ها بگم با بابام رفتیم فلان شهر بازی000 بهش گفتم مادر زندگی بالا و پایین داره توکل کن به خدا همه چیز درست میشه هرچی بهش میگم با برادر و پسر عموت برو پدرت رو بیین  میگه نمیخوام ولی میدونم که دلش بشدت تنگ شده چون  چند وقت پیش  میگفت فقط از این ناراحتم که حتی قیافه پدرم دیگه یادم نمیاد نمیدونم باهاش چکار کنم ظاهرا تو عالم خودشه فیلم می بینه بازی کامپیوتر ی و بازیهای معمولی میکنه ولی گاهی حرفهایی میزنه که میمونم توش مثلا چند روز پیش میگفت مامان انکار تو داری زوری زندگی میکنی بهش گفتم پارسال اینطوری بودم فقط بخاطر تو وبردارت داشتم زندگی میکردم ولی الان که خوب شدم و سعی دارم از زندگیم لذت ببرم فعلا خداحافظ تا بعد از سفر