سلام دوستان خوبم این روزها ثبت نام بچه ها فکرم مشغول کرده با چند مدرسه تماس گرفتم شیرین عسل میره اول دبیرستان این مجتمع که میره چسبیده به خونه فعلی مون از این نظر خیلی خوبه مشکل رفت و امد نداره ولی از نظر کادر اموزشی زیاد قوی نیست امسال که براش معلم گرفتم وضع درسش نسبتا خوب شد مثلا عربی که میگفت اصلا یاد نمیگیرم شد 19 متاسفانه مدارس خیلی خوب ازمون ورودی خیلی سخت دارن نهایتا هم بچه ها اینقدر تحت فشار قرار میگیرن که بعضا از درس خوندن زده میشن یا کارشون میشه از صبح تا شب درس خوندان ، سیستم امورشی هم طوری که علاوه بر مدرسه اگر کارد خوبی داشته باشه تو خونه هم بچه باید ساعتها کار کنه تا جزوشاگردان قوی بشن به هرحال باید این چند روزه تصمیم بگیرم و ثبت نام کنم امروز خوندم تا 15 باید ثبت نام کنیم گنج زندگی هم میگه میخوام برگردم مدرسه قبلی ام یعنی همین مجتمع چسبیده به خونه نمیدونم باید چکار کنم حالا سه شنبه باید مدرسه ایی که میره بریم برای مشاوره ببینم نتیجه چی میشه امسال اینقدر زحمت کشیدم صبح ها بردمش اون نتیجه ایی که میخواستم نگرفتم البته این بچه از نظر روحی خیلی صدمه خورده بقول مدیر مدرسه قبلی شون همینکه ترک تحصیل نکرد باید خدا رو شکر کنم 28 خرداد هم تولدش بود که گفت نمیخوام تولد بگیری من هم یک کیک کوچک خریدم خودمون 3 تا بودیم مقداری هم پول بهش کادو دادم روز جمعه هم تولد خواهر زاده ام بود و من بخاطر هر دوتاشون رستوارن رزو کردم ناهار رفتیم بیرون البته پسرم با پسر عموش رفت دوچرخه اش که ماه محرم پیش تصادف کرده بود و خراب بود درست کنه فعلا هم خونه عموشه فعلا دیگه خبر خاصی نیست
سلام دوستان خوبم امتحانات تقریباتمام شد گنج زندگیم دیروز اخرین امتحان داشت شیرین عسل هم فردا امتحان دفاعی داره و تمام میشه حالا باید ببینم برای تابستون براشون میتونم برنامه خوبی بچنیم تیرماه همراه خانواده خواهر برزگم میخوایم بریم مشهد البته گنج زندگی ساز میزنه که نمیام پرنده خودش وماهی قرمز برادرش بهانه کرده دارم سعی میکنم که قانعش کنم باهامون بیاد و حیوانات بسپریم به مادر و خواهرهای دیگم اگر هم نیومد میگم اونها بهش سر بزنن واقعا احتیاج دارم محیطم عوض شه تعطیلات هفته قبل رو همش استراحت کردم خیلی خوب بود برخلاف پارسال که خوابم کم شده بود امسال هرچی میخوابم بازم دلم میخواد بخوابم 0گنج زندگی موبایلش دوشنبه هفته پیش که با دوستاش رفته بود پارک گم کرد اقا گذشته بغل دستش روی صندلی پارک خیلی بی خیال شده بعدش هم بشدت ناراحت بود میگفت الان میفهم که کسی که بچه اش ازدست میده چه احساسی داره فعلا که پیدا نشده پسر عموش بهش گفته یک نفر 800 تومن میگیره پیدا میکنه من هم گفتم من که همچین پولی ندارم خودت میدونی میگه پس اندازم میدم بقیه اش هم از شیرین عسل قرض میکنم شیرین عسلم که پول دوست رنگ از روش پرید وگفت داداشی من میخوام برای خودم وسایل بازی بخرم پسر عموش گفته که این چند روز با ماشین پدر اینها رفتن سالگرد شوهر خاله اش شهرستان و اینکه میخوان خونه پدربزرگ مرحومشون بفروشن و عموش( پدر بچه هام ) میخواد ماشینی رو خرابه و خونه اونهاست درست کنه و بفروشه و خونه بخره وکلی بازم پسرم نصیحت کرده بیا پدرت بیین ( البته من مخالف نیستم حتی عید به هردوشون گفتم اگر میخوان ببرم ببیندکه گفتن نمیخوایم )ولی استدلال این پسر عمو برام جالبه پسرم گفت نمیخواستم بهت بگم چون ناراحت میش گفت بگو من دیگه از هیچ حرفی که اونها وپدرت بزنن ناراحت نمیشم میگه پسر عموم بهم میگه ببین من اول میخواستم با دختر خالم ازداوج کنم ولی اون خیلی بمن محبت نکرد من چند روزی که ازخونه قهر کردم رفتم خونه عمه دخترش بهم خیلی محبت کرده و الان به اون علاقه مند شدم و باهم دوست شدیم پدرت هم همین طور بوده پسرم هم گفته قضیه تو فرق داره تازه این دختر عمه که خودت میگفتی از دوسه سال پیش مرتب دوست پسر عوض میگرده همین چند ماه پیش هم گفتی باهم بریم دنبالش بینیم چکار میکنه که من بهت گفتم باهات نمی یام تو هم نرو درست نیست اگر راجعبش اینطور فکر میکنی دوستی بهم بزنن مادر من 15 سال برای پدرم همه کار کرد از تهیه خونه تا نگهداری ازمادرش و همیشه غذاهایی درست میکرد که اون دوست داشت الان ما یکسال واندی که دیگه اصلا اون غذاها نمیخوریم چون هیچکدام دوست نداشتیم مادرم حتی خواسته های اون بر خواسته ها ما ترجیح میداد بهش گفتم مادر من اون موقع خواسته همه در نظر میگرفتم ولی خیلی به این حرف ها اهمیت نده پدرت خودش بخودش بیشترین ظلم کرد شاید چند صباح خوش بود ولی الان چی از همه جا رانده ومانده شده من هم که بهش هیچ اعتمادی ندارم بخاطر ارامش خودم و شماها باهاش هیچ برخورد قانونی نکردم نه برای مهرم ونه برای خرجی شما و خیلی چیزهای دیگه که میتونستم ازش شکایت کنم نکردم واگذارشون کردم به خدا هم اون زن عموی سلیطه ات و هم پدرت و اون زنیکه که بخاطر پول زندگی ما رو به چالش انداخت به فکر اینده خودت باش تابستون برو کلاس زبان خصوصی و ریاضی تقویتی تا بتوانی انشااله سال دیگه تو یک رشته خوب قبول بشی میگه مامان پسر عموم میگه عمه ( مادر همون دوست دخترش) میگه که مدرسه ایی که میری خوب نیست اخه اون تو همون محل معلمه البته تو یک مدرسه دولتی گفتم مادر اهمیتی نداره مهم اینکه مدرسه تون هم معلم های خوبی داره و هم بی درو پیکر نیست اگر یک روز نمی رفتی اولین تلفن تو اداره از مدرسه تو بود یااگر قرار بود که دیر مرخص شید بهم تلفن میکردن یا اس میدادن اینها الان یک جوری هایی حسودیشون میشه که ما روی پای خودمون ایستادیم واین حرفها میزنن
سلام دوستان عزیز این روزها درگیر امتحانات بچه ها هستم و تو اداره هم تا دلتون بخواهد کار اونم با ارباب رجوع دارم خیلی خسته میشم عصرها که میرم خونه دیگه اینقدر خسته ام که بیهوش میشم دیروز به زور جواب بچه ها رو میدادم اخرش هم خوابم برد بچه هامیگن مامان چی خوردی چرا اینطوری شده کلی بهم خندیدن که نمی تونی چشمت باز کنی و سریال دکتر مایک(پزشک دهکده ببینی )اخرش مجبور شدم بلند شدم از دوهفته پیش هم که گردن و کتفم گرفته بود و درد میکرد رفتم دکتر با امپول شل کننده عضلات و پماد فعلا بهترم مجبورم بچه ها رو ببرم کلاس تقویتی و بیارم بخصوص گنج زندگی که راهش دور و پنج شنبه و جمعه دوبار مجبور شدم ببرم و بیارم شیرین عسلم که جای خود داره باید بالای سرش بودم تا تمرین های ریاضی رو که معلم داده بود حل کنه نمیدونم این بچه هایی که مادر یا پدرشون ریاضی بلد نیستن چکار میکنن باور کنید علاوه بر ۱۰ ساعت کلاس خصوصی خودم هم ۲۰ ساعت باهاش کار کردم بهرحال هر دوشون امتحان ریاضی رو دادن شیرین عسل که راضی بود ولی گنج زندگی چون رشته اش ریاضی فقط حسابان امتحان داده هنوز جبرواحتمالات وهندسه وفیزیک وشیمی که جزو درسهای سنگین هست مونده خدا خودش به همه بچه ها کمک کنه تا با موفقیت امتحانات به پایان برسونن دیروز بعد از ۵ روز که مادرم از مشهد اومده تونستم یک ز نگ بزنم حالش بپرسم هرچند مادرم اینقدر قانعه که میگه مواظب خودت و بچه ها باش هر وقت تونستی سر بزن من از تو توقع ندارم حال اقای شوهر پرسید که خبری ازش دارم یانه گفتم نه خبری ازش نیست گویا بهش خوش میگذره و ا ز یادش رفته که دوتا پسر هم داره کلی از اطرافیان بهش گفتم که فقط من نیستم که وضعم اینطوره متاسفانه تو جامعه اپیدمی شده گویا ادمها این روزها مسئولیت هاشون رو خیلی راحت گردن طرف مقابل می اندازن و طلبکار هم هستن
با تشکر از همه دوستانی که بهم تولدم تبریک گفتن دیروز یک کیک خریدم رفتم خونه یک کم استراحت کردم نزدیک ساعت ۶ ونیم داشتم اماده میشودم با شیرین عسل بریم اموزشگاه برای کلاس زبان خواهرزنگ زد گفت ما داریم میایم به گنج زندگی گفتم در براشون باز کنه اون هم نیمه خواب الود گفت باشه رفتیم تو اموزشگاه من عجله داشتم پول اون جلسه رو بدم و برم خرید یک خانم واقا اومده بودن برای دخترشون کلاس بگیرن مسئول اموزشگاه داشت با اونها صبحت میکرد اوضاع به نظر در هم برهم بود بعد فهمیدم که شب دزد اومده کامپیوتر و مقداری از وسایل بدرد بخور برده پول دادم اومدم بیرون رفتم ژامبون و نون باگت خریدم اومدم خونه دیدم مهیمان های ناخونده( شوخی کردم) اومدن خواهر بزرگم با دختر کوچکش ( الان تو اموزشگاه کامپیوتر درس میده) و خواهر وسطیم که مجرده و خواهر کوچکم با دخترش دنیا اومدن یک کیک هم خواهر کوچکم درست کرده برام اورده بود ( تازگی ها میره کلاس شیرینی پزی) جاتون خالی خیلی خوشمزه بود بچه هام هم که کیک دوست دارن خوش بحالشون شد کیک شد دوتا ٬ دنیا به دوستش تو مهد گفته بود میخوام برم تولد مامان پسر خالم ( تو خدا ببیند من مثلا خاله اشم) بعد خوردن کیک خواهر م و شام مختصر که تهیه کرده بودم( همان ساندویج ژامبون ٬فکرنمیکردم بیان قرار گذاشتیم تولد های خودمون دیگه مهمان بازی نکنیم ولی خیلی خوشحال شدم و بهمون خوش گذشت)همه خواستن برن بردارم میخواست خواهر کوچکم برسونه که دخترش گفت من تا شیرین عسل نبینم نمیرم( طفلک شیرین عسل کلاس بود) به برادرم گفتم که برو من خودم بعدا میبرشم ٬ گنج زندگی کمی سربه سرش گذاشت و بردش تو اتاقش بازی کامپیوتری سرگرمش کرد شیرین عسل که اومد دنیا کلی ذوق کرد و باهم بازی کردن کیک دوم که خریده بودیم اوردم دوباره شمع گذاشتم و دنیا گفت من خودم فوت میکنم گفتم باشه بعد از اینکه شیرین عسل شامش خورد رفتن با هم بازی کردن و ۱۰ ونیم بزور رضایت داد برن خیلی بهمون خوش گذشت جای همتون خالی
سلام دوستان خوبم این روزها شیرین عسل میبرم کلاس یرای ریاضی٬ عربی و زبان کلاس خصوصی گرفتم غر میزنه ولی میره تابستان شاید با مادرم بره ییلاق ( روستایی که پدر ومادرم در اون متولد شدن خیلی قشنگه خونه زیبایی هم ساختیم ) اگر بره برای خودش هم بهتره از دست اذیت های برادرش خلاص میشه و این دوری شاید باعث شه پسر بزرگم پی به ارزش بودن برادرش پی ببره امتحانات از ۲۵ اردیبهشت شروع میشه نگران پسر بزرگم هم هستم امیدوارم که همه بچه ها موفق بشن ۱۷ اردیبهشت تولدمه میخواستم میهمان دعوت کنم ولی بخاطر درس و کلای بچه ها منصرف شدم ۰ دیروز رفتم خرید چند تا از طالبی زرد خریدم از ۴تا دوتاش خراب بود که همانجا متوجه شدم گذاشتم سر جاش یک دونه دیگه برداشتم اومدم خونه دیدم که یک دونه بزرگ دیکه هم خراب بوده که کلا انداختم دور یک ذره گذاشتم دهنم طعم بدی داشت نمیدونم اگر متوجه اون دوتا دیگه نشده بودم پول چی داده بودم اقا فروشنده تره بار فکر میکنی زرنگه نمیدونه این هم یک جور دزدی نظر شما چیه؟