تولد حضرت فاطمه ( س) ٬روززن و مادر را به همه زنان تبریک میگم و براتون ارامش٬ سعادت و خوشبختی اروز میکنم۰
سلام دوستای خوبم جمعه عصر شیرین عسلم برگشت تازه داشتم اماده میشدم برم دنبالش دیدم زنگ خونه به صدا در اومد گنج زندگی جواب داد شیرین عسل بود اومد خونه و یک راست رفت تو اتاقش وخوابید بچه ام سرما خورده بود ساعت ۸ شب بیدارش کردم چایی دادم برادرش سر به سرش گذاشت گفت که دلم برات تنگ شده بود فعلا رابطه شون خوبه تا دوباره شروع کنن به دعوا کردن با هم بهش خوش گذشته بود ولی میگفت اردو پارسال بهتر بوده میگفت همش باران میومد زیاد بیرون نبردن بیرون همش تو اردوگاه بودیم خودم هم خیلی دلم میخواد برم چند روز مسافرت ولی متاسفانه نمیشه باید پیش بچه ها باشم تا اماده شن برای امتحان امروز شیرین عسل میبرم که برای عربی - زبان و ریاضی ثبت نام کنم کلاس ولی نگران گنج زندگی هم هستم حسابان و هندسه مشکل داره کلاس هم نرفت قرار بود تو مدرسه یک هفته اردو بزارن برای این دوتا کلاس شبانه روزی تا حالا که خبری نشده خدا خودش بخیر کنه قبلا خودم بهش درس میدادم ولی الان اصلا نمیتونم حتی یک خط مرور کنم تا بتونم کمکش کنم امروز یک بحثی با رئیس قسمتون داشتم خودش استرسی به ما هم منتقل میکنه هر چیزی رو هم چند بار تکرار میکنه با وجودی که هر کاری میاد همون روز رد میشه بازم همش نگران اخلاقش اینطوری و بعضی موقع ها ادم کلافه میکنه ۰ یکی از دوستان کامنت گذاشته که جدا نشم و به شوهرم کمک کنم از دام این زن مکار خودش نجات بده ولی من دوسال سعی کردم دیگه دیدم خودم و بچه ها داریم صدمه جدی می بینیم از صبح که خوندم با خودم دارم فکر میکنم از دست من چه کاری بر میاد وقتی خود طرف نخواد کسی نمیتونه کمکش کنه وقتی روزهست و شخص فکر میکنه شب و باور داره که شبه چکار میشه کرد واقعا میشه کاری کرد؟ واقعااین عشقه ؟ قدیمی میگفتن که عشق پیری گر بنجنبد سر به رسوایی زند نظر شما چیه؟
سلام دوستم بهم میگه زیاد روبراه نیستی من بگو که فکر کردم ظاهرم خوب حفظ کردم صبح که داشتم میومدم برخلاف اینکه امروز دیر راه افتادیم و شلوغ هم بود تقریبا نزدیکهای اداره دیدم که به موقع میرم همین موقع ماشین بغلی از من سبقت گرفت حالا اونجا حالت یک میدون دار من هم سرعتم کم کردم که بره همین موقع صدا اومد پیاده شدم دیدم گلگیر سمت راست یک کم فرورفته و سپرهم ازهمون طرف افتاده خانم راننده هم پیاده شد و شروع کرد به عذر خواهی گفتم عذر خواهی به چه درد من میخوره اخه چرا اینطوری میای رو سر م پلیسی که دور میدون بود اومد گفت بیاید کنار رفتیم کنار و پلیسه گفت که( پلیس راهنمایی نبود زنگ نزده بودیم ) تقصیر شماست گفتم این خانم داشت از سمت راست من سبفت میگرفت ماشین اون خانم صدمه ندیده بود فقط سپر عقبش کمی خش برداشته بود البته یکی از پلیس ها سپر من سر جاش گذاشت ( دستش دردنکنه چون نمیدونستم چکار کنم ) داشتم پلیسه به اون خانم گفت شما که شکایتی ندارید برید من هم دیدم که به هرحال صدمه من از جلوس و لابد پلیس راهنمایی هم من مقصر میدونه و دیرم هم شده بود برام جالب بودکه خانمه خودشه هم میدونسته مقصر اونه ولی حالا شیر شده بود و میگفت که دیرم شده گفتم خانم خودتان هم میدونید که مقصر شما بودیدحتی اگر پلیس بگه که مقصر نیستید برید اومد همش تو راه باقی مونده میترسیدم سپر جدا شه خوشبختانه مشکلی پیش نیومد رفتم پارگینک اداره نگاه کردم دیدم خدا رحم کرده سپر خیلی شل سر جاش کلی بررسی کردم وکلنجار رفتم تا سرجاش محکم شد از اون طرف هم شیرین عسل رفته اردو رامسر جاش تو خونه خیلی خالی چون موبایلم نبرده خبری ازش ندارم شاید علت اصلی ناراحتیم همین باشه باید یک موبایل بدون دوربین و پلوتوس براش بگیرم که دیگه اولیائ مدرسه ایراد نگیرن دعا کنید پسرکم سالم برگرده سر این اردو رفتن کلی ماجراداشتیم اول میگفت نمیرم بعدا وقتی اردو بردن قطعی شد رفته بود فرم که باید دوتا معاون مدرسه امضاء میکردن که رضایت دارن گرفته بود و امضاها رو هم گرفته بود اوردکه من هم امضاء و اعلام رضایت کنم من هم امضاء کردم و مبلغ ۲۰۰ هزار تومان هم که هزینه اش بود دادم برد بعد دو روز اومد گفت نمیرم دوستام نمیرن بعد دوباره گفت میرم خلاصه اخرش رفت پارسال که رفته بود وقتی اومد بنظرم خیلی بزرگتر شده بود مثل یک ادم بزرگسال حرف میزد اخه این پسرم تو خونه با لحن بچه گانه یا بقول پسر دوستم لوس حرف میزنه نمیدونم به خاطر اذیتهای برادرش که اینطوری عکس العمل نشون میده بخاطر همین خوشحال شدم که رفت هم چند روز این دو برادر از هم دور باشن تا بخصوص پسر بزرگم قدر بودن برادرشو بدونه خیلی بهش حسودی میکنه۰ یک چیز دیگه جمعه یک خواب دیدم البته ساعت ۹ صبح بود ونمیتونه خواب صادق باشه ولی فکر من مشغول کرده خواب دیدم رفتم ارایشگاه موهام کوتاه کنم یک دفعه متوجه شدم ارایشگر خانمی که با شوهرم دوست بود یک دفعه گفتم ای وای چرا من اومدم اینجا اون گفت نگران نباش من دستم خوبه من هم گفتم خیلی و اون گفت حالا اون ماجرا ولش کن و من همین موقع بیدار شدم نمیدونم حس بدی بهم دست داده که نمیتونم از خودم دور کنم۰
سلام دوستای خوبم امیدوارم روزهای خوبی تو سال جدید شروع کرده باشیدمن که تهران بودم و با بچه هام حسابی استراحت کردیم مادرم وخواهربرادرهام رفتن شمال ویلای خواهرم و به من هم زنگ میزدن بیا ولی علاون بر مرغ مینا شیرین عسل از مدرسه یک ماهی قرمز بهش داده بودن و از اونجا که پسرم خیلی با احساسه نگران بود که اگر بریم ماهیش بمیره پسر بزرگم که رفته بود ماهی دوستش اورده بود نگه داره که اون بره مسافرت و میگفت من نمیام من هم دیدم که تنها گذاشتنش تو خونه درست نیست همه دوستاش رفتن مسافرت یا سرگرم دید وبازدید هستن ازخیررفتن به مسافرت گذشتم با شوهر و خانواده اش هم تماسی نگرفتم البته اونها هم تماس نگرفتن فقط پسر عموشون به پسر بزرگم زنگ زد و اس داد که اونهم جوابش نداد بهش گفتم جواب بده برو ببینش گفت حوصله ندارم من هم خیلی اصرار نکردم ۰ حالا برسیم به تولد شیرین عسل روز ۱۸ فروردین تولدش بود گفت مامان نمیخواد تولد بگیری ولی میدونستم که قبلا دوست داره که براش تولد بگیرم روز جمعه وقتی داشتیم میرفتیم خونه مادرم بردمش قنادی ویک کیک به شکل خرگوش سال تولدش سفارش دادم روز تولدش هم زودتر اومدم خونه تا اماده شیم مرغ میخواستم درست کنم مرغها تو قابلمه گذاشتم و ادویه و رب هم به اضافه پیاز وهویج وفلفل دلمه گذاشتم لابه لاش و اب ریختم گذاشتم رو گاز واومدم روشن کنم دیدم روشن نمیشه گفتم شاید بچه ها شیرش بستن ولی دیدیم نه میدونستم که پول گاز ندادن رفتم پیش مدیر ساختمان دیدم بعله گاز قطعه موندم چکار کنم ( دیشب گاز مون وصل شد) اومدم زنگ زدم به خواهر بزرگم که خونش نزدیک خونه ماست گفت بیاید اینجا قرارشد به مدعوین که شامل مادر وخواهر وبرادرهام میشد بگیم بیان اونجا حالا اگر زودتر میدونستم غذا از بیرون میگرفتم ولی مرغ با اون اوضاع باید چکار میکردم همه وسایل میون وبرنج مرغ ۰۰۰ برداشتم گذاشتیم تو ماشین رفتیم خونه خواهرم کلی شرمنده شدم که زحمتمون افتاد گردن اونها بعدش هم با پسر ها رفتیم کیک گرفتیم اوردیم خونه خواهرم مهمانها هم خیلی دیر اومدن البته وقتی رفتیم کیک بگیریم رفتیم سراغ مادرم گفت حالم زیاد خوب نیست بعدا با برادرت میام دخترهای خواهرم میگفتن چرا اینها اینقدر دیر کردن زنگ بزنیم بگیم اگر برای شام و کیک خوردن میخواید بیاید دیگه نیاید البته به شوخی ساعت ۸ونیم اومدن و تولد شیرین عسل برگزار کردیم براش شعر خوندیم دختر کوچولو خواهرم هم اون وسط می رقصید و ذوق میکرد خیلی شیرین عسل دوست داره خیلی خوش گذشت جاتون خالی اخرشب هم پسر بزرگم شروع کرد به اینکه ساعت خواب من بهم خورد اگر نمیاید من برم گفتم صبر کن ما هم میام و ما زودتر از همه مهمانها خداحافظی کردیم اومدیم کلا خیلی کم صبر شده این دوروز هم که گاز نداشتیم خوش بحالمون شده بود واز بیرون غذا می گرفتیم دیشت پسر بزرگم میگه مامان بازم کیک میگیری عاشق کیک خوردن بهترین خاطره ایی که تعریف میکنه اینکه که یک سال تولد من بود و چون مادرشوهرم خونه ما بودو مریض احوال من کسی رو دعوت نکردم شوهرم رفته بودیک کیک که گیتار بود گرفته بود و چون مهمان نداشتیم چند روز تو یخچال بود و این اقا پسر ما هرروز از مدرسه میامد و یک تکه کیک بزرگ برمی داشت و میخورد و حالا این شده جزو چندروز از بهترین روزهای زندگیش امیدوارم همیشه سالم باشه و با کیک خوردن خوش شیرین عسلم میگه مامان امسال همه خشکه بهم کادودادن (پول داده بودن) گفتم مادر بزرگ که شلوار جین داد گفتم بهتر هرچی که خواستی میریم باهم برات میخریم البته خودش هم ازاین بابت خوشحال بود۰